[جان] از کنار کافه که رد می‌شد٬ آن سوی پنجره چشمانش به چهره‌ی خندان مایلیندا افتاد کخ سراپا هواسش به پسری بود که سبیلی پت و پهن و مشکی بر صورت قهوه‌ای رنگش سایه انداخته بود.
برایش سوال بود که یعنی مادرش هم روزگاری چنین دختری بود؟ از آن دخترها که در سرشان چیزی جز لباس و مردها پیدا نمی‌شد.
مایلیندا بگی نگی دختر زیبایی بود. بی‌شک گزینه‌های دیگری هم پیش رویش بود. جان سری در سردرگمی جنباند و به راهش ادامه داد. مادرش همیشه می‌گفت که اگر زن‌ها در انتخاب مردها کج‌سلیقه نبودند، از نژاد انسان کسی باقی نمی‌ماند...

 

T2 - Infiltrator by S.M. Stirling

Translated by Mohsen A. J. 

Oct. 19, 2017