درخت تبریزی

- خب حاضری؟
+ بله، حاضرم.
- میشه چیزی رو انتخاب کنی که دربارش بخوای صجبت کنی؟
+ درخت تبریزی.
- درخت تبریزی؟
+ آره.
- چرا؟
+ اون سوال رو که پرسیدین داشتم به بیرون پنجره به اون درخت نگاه می‌کردم.
- اما اون که تبریزی نیست. هست؟
+ نه نمی‌دونم چیه. اما من از بچگی عاشق درخت تبریزی بودم. نزدیک به ده تا یا شاید بیشتر از درخت‌های تبریزی که تو کوچه ما بودن رو دقیقاً یادمه کجا بودن. یادمه سه‌تا درخت تبریزی چسبیده به دیوار توی باغ بزرگ پرتقال بودن. یه روز یه بابایی اومد هر سه‌تا رو قطع کرد و انداخت. جالب ایجا بود که حتی چوبشونو هم همون گوشه دیوار انداختن تا بپوسن. حتی یک تصویر تقریباً شفاف از یکی از همون چوب‌های در حال پوسیدن تو ذهنم هست. 
- دیگه چی از درخت تبریزی یادته؟
+ بزرگ‌ترین درخت تبریزی که تو کوچه ما بود رو دقیق یادم نمیاد کجا بود. یه روز اومدن تا حوالی بالاترین نقطه‌ای درخت شاخه‌هاشو بریدن و شبیه درخت خرما شده بود. اون درخت رو از همه درخت‌های تبریزی بیشتر دوست داشتم. راستش یادم نمیاد چه بلایی سرش اومد، فکر کنم چون اون موقع‌ها درخت تبریزی تو محله ما خیلی زیاد بود.
- آخرین درخت تبریزی کوچتون کدوم بود؟
+ آخرین درخت تبریزی کوچه ما وقتی بقیه درخت‌ها رو قطع کردن خیلی کوچیک بود. یه درخت که با فاصله کمی از اون سه تا درخت تبریزی نزدیک‌تر به خونه ما بود. اون موقع که این درخته دیگه واسه خودش قد و بالایی کشیده بود کل باغ پرتقال تبدیل به زمین‌های قطعه ‌بندی شده بود و داشتن کم کم توش خونه می‌ساختن. غروب‌ها توی اون درخت به قدری گنجشک جمع می‌شد که صداشونو از دم دروازه خونه ما هم میشد شنید. اونم یادم نمیاد سرنوشتش چی شد، نمی‌دونم شاید چون دیگه برام عادی شده بود درختا رو از بین ببرن. چیزی که جالبه قد و بالای این درخت بود که از بقیه درختا متقارن‌تر بود. دلیلش هم شاید این بود که دیگه دور و برش درختی نبود که بخواد مانع گسترش شاخه‌هاش بشن.
- همین؟
+ کودکستان که می‌رفتم یه جزوه‌ای داشتیم کپی شده و صحافی شده. رنگ جلدش زرد بود. کودکستان که تموم شد بهمون دادنش. هر برگش فقط یک رو کپی بود و روی دیگش سفید بود. روی همه اون صفحه‌های صفید درخت تبریزی می‌کشیدم. فکر کنم در آخرین صفحات اون جزوه بیشتر تنه‌های قطع شده درخت‌های تبریزی رو می‌کشیدم. اصلاً الان که خوب فکر می‌کنم می‌بینم اون موقع‌ها قطع کردن درخت‌های تبریزی هم برام جذاب و هیجان انگیز بود....

 

عقاب و لاشخورها

In the distance went down an eagle, در دور دست‌ها عقابی به خاک افتاد
Then screaming vultures all together, و لاشخورها همه فریاد می‌کردند
'Was one of us, was one of us...' از ما بود از ما بود

دامغانی - نقل شده در یک فنجان چای بی‌موقع از امیرحسین فتانت
مترجم هم من...

 

 
 

تکینگی

تکینگی (ریاضیات): نقظه‌ای که در آن مشتق یک تابع وجود نداشته باشد. یا به عبارتی نقطه‌ای که در آن یک تابع بمیرد.

تکینگی گرانشی: ناحیه‌ای با چگالی بی‌نهایت که در آن مکان و زمان تحت تاثیر نیروهای گرانشی در هم پیچیده شده که به نظر نقطه پایانی (نابودی) ماده در یک سیاه‌چاله است.

تکینگی فناوری: آن هنگام که هوش مصنوعی از هوش انسان فراتر برود و پس از آن هیچ چیز قابل پیش‌بینی نباشد و بقای انسان ناممکن شود.

تکینگی انسانیت: وضعیتی از انسانیت که در آن انسان دیگر انسان نیست.