توی آشپزخونه روی کابینت یک نصفه هندونه هست مامان چاقو به دست داره نگاش میکنه، احتمالاً اون نصفش رو واسه بابا خورد کرده دیگه. همینظوری داره نگاش میکنه. هندونه های وسط مرداد هم دیگه هندونه نیستن، از خیلی رسیده بودن دیگه یا وسطشون ترش شده یا دیگه ترد نیست. ولی این یکی هندونه چیز خوبی بوده، رنگ و رو داشته، به قول یارو گفتنی لوند بوده! یکی به من بگه لوند یعنی چی که اون دختره تو فرار از زندان به چشم دوست من لوند بوده.
ساعت 10 شب: پسر ارشد میره هندونه رو میبینه، خب میبینه دیگه، چه فرقی به حالش داره. حالا من نمیدونم آشپزخونه چیکار میتونه داشته باشه اما هندونه نمیخوره، یه کار دیگه می کنه.
ساعت 10 شب: پسر دوم میره هندونه رو میبینه و به مامان میگه واسم خوردش کن من میخوام بخورم. مامان میگه اِاِاِاِاِ ولش کن میخوام سحر بخورمش چیز دیگه نمیتونم بخورم. خربزه هست بشکن بخور. مامان میدونه که بحث بیخوده اما به هر حال تیری بوده تو تاریکی، با این پسر نمیشه بحث کرد.
- نه اون گرمه بذار یخچال سرد بشه خودت بخور.
- من نمیتونم خربزه بخورم
- ا خربزه کلی خاصیت داره قندش بالاست...
هندونه رو برمیداره میبره میخوره. مامان هم حرصش میگیره دیگه. خب چی بگه، بزرگ شده تو سرش که نمیتونه بزنه
ساعت 10 شب: پسر سوم میره میبینه مامان بالاسر هنودنه واستاده.
- واسه کیه؟
- میخوام سحر بخورمش.
- باشه.
- خربزه هست بشکون بخور.
- نه ولش کن دیگه دیروقته.
- انگورم هستا، شیرینه بشورم واست؟
- نه خوردم، نمیخوام.
میره فنجان رو برمیداره و واسه خودش چایی میریزه. خب اصلا اومده بود که چایی بریزه. اون هندونه هم قسمت مامان میشه، سحر بخوره.
ساعت 10 شب: پسر چهارم میره هندونه رو میبینه و نه میذاره نه بر میداره هندونه رو با سینی و کارد بلند میکنه میبره بخوره.
- اِ بذارش میخوام سحر بخورمش.
انگار نه انگار که مامان حرفی زده باشه. میره میشیه مثل ندیده ها هورت هورت میخوره مامان هم اونور فحش میده.
- قد دراز کردین تو کلهتون گچ پر کردین دیگه... بی غریت... تو همین بعد از ظهر مگه یه دونه درسته کوفت نکردی؟
ساعت 10 شب: پسر پنجم میره هندونه رو میبینه.
- مامان من هندونه میخوام.
مامان ابرو گره میکنه صدا رو کلفت:
- نه میخوام سحر بخورمش، نمیترکی این همه میخوری؟ الان مگه یه کیلو انگور کوفت نکردی.
- من هندونه میخوااااااااااااااااااام. ماماااااااااااااااااااان
- مرض، گمشو برو بگیر بخواب. مگه فردا نمیخوای بری باشگاه
- اِ من هیچی نخوردم...
- هندونش شیرین نیست نمیخوری...
- نه من میخوام
این وسط پسر سوم داد میزنه:
- .... لال بمیر تا نیومدم خفت نکردم.
مامان که میبینه یکی پشتش در اومده میگه:
- آها دیدی بازم داد ... رو در آوردی. یه کاری نکن نصفه شبی پرتت کنه بیرون
پسر پنجم که یکم قالب تهی کرده آروم میگه:
- مامان...
و لک و لنجش کج و معوج میشه. یهو سر و کله ی پسر سوم پیدا میشه و پسر پنجم رو از بازو بلند میکنه و با یه تیپا از آشپزخونه میندازه بیرون. گریه ی پسر پنجم در میاد. بابا دخالت میکنه:
- چیکار دارین بچه رو...
مامان به طرفداری از پسر سوم و هندونه ی خودش پسر پنجم رو تخریب می کنه
پنج دقیقه بعد پسر سوم میره یه فنجان دیگه چایی بریزه میبینه پسر پنجم داره مثل یابو هندونه میخوره، با خودش میگه مارو مسخزه کردن. میره میبینه چایی تموم شده، در یخچال رو باز میکنه، یه نگاه میندازه شیشه خیارشور رو برمیداره خیارشور میخوره...