از ماشین که پیاده شدم هم هوا گرم بود هم جاده داغ. کیف سی دی برنامه ها هم دور مچم عرق کرده بود میخارید. به دور و بر نگاه انداختم و از اینکه باید تقریبا یک کیلومتر پیاده می رفتم ناراحت نبودم، عاصی بودم. جاده هم lثل جاده های ده پانزده سال پیش نبود. یک تیکه زمین برنج بود، یک تیکه باغ بود، یک تیکه ویلا بود، یک تیکه خونه ی نیمه ساخته و یک تیکه دیگه هم کارگاه بلوک زنی. امام زاده هم داشت، از امام زاده هایی که روابط عمومی و کارگزینی و بازاریابی و یک دوجین تشکیلات دیگه دارن. مثل اینکه صاحب زمین کناری وصیت کرده بعد از وفاتش زمینا وقف امام زاده بشه، این یعنی اونجای لق ورثه. بابای منم گفته یک شبی نوری دیده که داره میره تو امام زاده. چی بگم، الله اعلم.
جاده کاملا پر پیچ و خم بود. احتمالا وزارت راه به املاک هر خان و خانزاده ای که میرسیده باید راه کج می کرد. نمیشد گفت زیبایی داشت، بیشتر به نقاشی های اب رنگی شبیه بود که وقتی بچه بودم می کشیدم. بوی تأفن آمیز شهر زدگی همه جای روستا رو گرفته بود. به امام زاده که نرسیدم با این همه افکار کفر آمیزی که داشتم خدا برام یک سمند فرستاد.
- کجا میری بشین برسونمت.
- مسیرت تا کجا هست؟
- تا بازار میرم.
راستش تا حالا من اون حوالی بازار ندیده بودم؛ خود راننده هم حداقل بدون اسلحه ی گرم حریفم نمیشد که من رو بدزده و بهم تجاوز کنه! نشستم و آقا دستت درد نکنه و از این حرفا. فکر نکنم بیشتر از 160 قدش بود، قیاقه شبیه به گیلانیا، سوخته از آفتاب، عینک دودی بالای پیشونی، ماشاءالله یک پا جان وین بود واسه خودش، خیلی آروم راه می رفت، حال و حوصله هم مثل اینکه نداشت.
- بچه اینجایی؟
این سوال رو که پرسید دیگه مطمئن شدم گیلانیه، هرچی باشه یک رگم میره گیلان.
- نه ولی نصف خاندانم اینجا هستن.
یک طوری گفتم خاندان که انگار از نوادگان لطفعلی خان زند هستم. راننده خواست گرم بگیره، خب از کجا بدونه آدمی هستم که زیاد حرف نمیزنم. شروع کرد به بد گفتن از آدمای اونجا، که دوازده ساله اونجاست و یک نفر از اهالی رو سوار نکرده، که آدم های بیخودی هستن! شرف ندارن، دو رنگن، سعی نکرد از نصف خاندان من فاکتور بگیره. رسیدیم به یک بقالی که یک خانومی داد زد آقا رضا آقا رضا و با لهجه ی همونجایی که بیَس (واستا).
- سه تومن داری مِرِ هَدی؟
- نه والا همین الان بیست و هشت تومن هَدم روغن عوض بودِم هیچی می همرا نیسه.
خب اینجا دیگه مطمئن بودم میخواد چی بگه، که اگه میدادم دیگه بهم پس نمیداد و منم آدمی نیستم برم سراغش و از این حرفا. من که اصلا حرفم نمیومد، یک جورایی بد من رو شناخته بود، به نظرش آدم سطح بالایی میومدم، حالا نمیدونم مدل موهام اینطوری نشون میداد یا مارک لباسم.
لهجش دقیقا مثل لهجه ی من گرفتار گیلان و مازندران بود. ولی بیشتر به گیلکی میزد، هنوز اصالت خودش رو حفظ کرده بود. یکم که جلوتر رفتیم نصف محل داشتن آقا رضا آقا رضا می کردن. یکی از اهالی که می شناختمش به عینک راننده گیر داد. اونم باد انداخت تو قبقب و غر غر که چی فکر بودی ریبندِ آمریکایه. به عینکش که نگاه کردم بیشتر دخترونه میزد، گلی منگولی داشت.
سر یک سرعت گیر یک خانومی داشت از وسط خیابون رد میشد و با چادر سیاه و این راننده هم مثلا عصبانی بهش گیر داد.
- کنارم نُشونه. میدونی این الان لای باسنش عرق کرده حال نداره راه بره.
با خودم گفتم زکی! این کلا به شیوه ی غلط داره ایجاد رابطه می کنه. آخه به ناموس مردم چیکار داری. نمیدونم چرا حرفش تو ذهنم بالا پایین میپرید، آخه با چه نوع تجزیه و تحلیلی ممکنه همچین جمله ای از ذهن یک آدم تراوش کنه، احتمالا به خاطر گرمای هوا بود. سمت چپ مغزش هم که طرف آفتاب بود این فرضیه رو ثابت می کرد. کلا فکر کرد داف بازی هستم واسه خودم! ادامه داد:
- راستشو بخوای امروز صبح شیطانم لعت کردم ولی تو راه بودم سه تا دخترو دیدم چشمم افتاد بهشون، دانشجو بودن.
کلا تو ایران داف باید دانشجو باشه و اگه تعمیم بدیم شیشه باز هم باید باشه.
-... نگاشون که کردم متوجه شدم اهل شیشه هم هستن.
از این که زده بودم تو خال داشتم با خودم می خندیدم، فکر می کرد دارم به حرفاش می خندم.
- ... آره دیگه شیطان می جلد میان رفت...
کلا دیگه گند زده بود به زبان شیرین فارسی و لهجه ی شیرین تر گیلانی.
-... ولی گول نخوردم...
خواستم بحث رو عوض کنم، اونورا ناموس زیاد داشتم میترسیدم تو راه ببینه یچی بارشون کنه همونجا سر به نیستش کنم! هرچی فکر کردم دیدم آخه من چی به این بگم.
- دوازده ساله اینجا کار می کنی؟
- آره سرایدار یه کردی هستم که اهل تیهرانه! وضعش خیلی خوبه. اقا من باید برم اینور بازار کار دارم، اگه مسیرت میخوره که...
- نه داداش دستت درد نکنه لطف کردی من باید مستقیم برم. خداحافظ.
من نفهمیدم اون کوره راهی که راننده داشت میرفت چطور باید به بازار ختم بشه. بازم من بودم و جاده. ولی اینبار زمین برنج بیشتر بود. از حاذبه های گردشگریش هم این بود که زنبور های به اندازه ی گردو جلو چشت رژه میرفتن، مارهایی که زیر چرخ ماشین ها له شده بودن. فکر کردم مسیر زیادی باقی نمونده ولی بعد دیدم نه یه پنج دقیقه ای باید بازم پیاده برم. برای کاری که نمیدونم چرا باید معرفت خرج می کردم. کاری که میدونستم هیچ فرقی به حال طرف من نداره، مشکل اون کامپیوتر بیچاره این بود که بلد نبودن باهاش کار کنن. وقتی روشنش کردم دیدم ویندوز 98 هم روش نصبه. بهانه ی خوبی بود واسه اینکه زود فلنگ رو ببندم. نمیدوم چرا بعضی ها وقتی بلد نیستن ابتدایی ترین کارها رو با کامپیوتر انجام بدن باید برن اینترنت مقاله پیدا کنن؟