تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن - یک خواب عجیب
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار

   دیشب یعنی امروز ولی وقتی هوا تاریک بود و من خواب بودم یک خواب خیلی بیخود دیدم. خوابدیدم تو یک محیطی مثل دانشگاه یا شاید هم مدرسه هستم ولی الان که یادم میاد توش دختر هم بود پس دانشگاه بود (البته کودکستان هم میشد باشه ولی خوب یادمه امیر پناهی (دوستم) ریش و سبیلش پر پشت بود!). خواب دیدم رفتم تو یک سالنی رو دیوارش آینه بود و من یهو خودم رو تو آینه دیدم که سمت چپ موهام کچل شده (همون کاری که تو کلانتری می کنن) بعد با داد و هوار رفتم طرف امیر پناهی! حالا امیر پناهی تو دانشگاه ما چیکار می کرد دیگه خواب من میدونه. صحنه داد و هوار من با امیر خیلی باحال بود. امیر انگار که مثلا یکیم مرده بهم دلداری میداد.رفتم تو جایی مثل کلاس دیگه با داد و هوار و فکر کنم گریه کلی به کسی که اون بلا رو سر موهای نایاب من آورده (البته با سوال از بقیه) بود فحش چارواداری دادم. اتفاقا یکی از دخترای هم کلاسی هم اونجا بود ولی پشتش به من بود! (اینم خودش کلی تعبیر داره که چرا به من پشت کرده!). بعد از اونجا یادمه تو کوچه خودمون داشتم میرفتم خونه یک اتفاقی هم اونجا افتاده که هرچی فکر می کنم یادم نمیاد. بعد از خونه راه افتادم برم آرایشگاه که یهو از خواب بیدار شدم و خیلی ریلکس گفتم آخیش داشتی خواب میدیدی!

   این خواب میتونه تعبیر های گوناگونی داشته باشه. مثلا ممکنه خواب واسه داداشم بود که قراره بره سربازی و از اونجا که خیلی خیلی شبیه من هست ممکنه تو تاریکی اشتباه افتاده باشه تو خط من. شاید هم قراره خود من برم سربازی و خبر ندارم آخه این چند وقت از هر دری خبر های داغ سربازی بهم میدن! حالا چرا اون دختره بهم پشت کرده بود ۳ دلیل داره. شاید سر اون هم مثل من کچل کرده بودن! یا مثلا اون سر منو کچل کرده بود (این احتمال بالایی داره) یا اینمه داشت کر کر بهم می خندید و ... حالا چرا امیر پناهی اونجا بود هم روایات بی شماری شده. یکی که امیر پناهی کلا دانشگاه ما زیاد میاد و چیز غیر طبیعی نیست! یا مثلا اون منو کچل کرد و اومد آینه هارو رو دیوار نصب کرد و خواست ضایم کنه. این دلیلش کمه هم به این علت که داشت دلداری میداد و هم اینکه رفیق با معرفتیه میدونه من به موهام بی نهایت تعصب دارم!

   حالا یک حکایتی بگم که دلم باز بشه.

   کلی از حمام بیرون آمد. کلاهش دزدیده بودند با حمامی ماجرا می کرد. گفت: تو اینجا آمدی کلاه نداشتی. گفت: ای مسلمانان این سر از آن سرهاست که بی کلاه به راه توان برد؟ (عبید زاکانی)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:25  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد (که من نیستم)

  RSS