تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن - نجات زنبوری که قطعا خواهد مرد
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار
حالا من یک غلطی کردم و یک داستان تحقیر آمیز درباره مگس ها نوشتم (پست قبلی).
بگذریم نمیخوام این دو قضیه رو به هم ربط بدم. ولی در عنفوان (شاید هم انفوان) نوشتن اثر مگس فلج بودم که یک لحظه نیاز شد برم یک جایی. تو حال دیدم یک زنبور عسل داره میاد تو خونه. یعنی اومد تو خونه. بی تفاوت گذشتم و اومدم که ادامه داستان رو بنویسم دیدم زنبوره داره دور لامپ اتاق من می چرخه. چه اتفاق میمونی دیگه از چرخیدن مورچه بالدار نفرت انگیز که بهتره.
بازم بگذریم... دو سه ساعت بعد دیگه پشت کامپیوتر نشینی رو بیخیال شدم و یه دیکشنری و یه کتاب توفل (توفل درسته گیر ندین، از این به بعد هم جای تافل بگین توفل) رو برداشتم واسه امتحان آخر که خیلی هم سخته بخونم بلکم چندر غاز کلمه بیشتر بلد باشم. دیدم ای بابا زنبوره بازم داره دور لامپ میچرخه. ایندفعه دلم خیلی براش سوخت و دو دل شدم که یه کاری براش بکنم ولی تا وقتی که دور لامپ می چرخید نمی شد کاری کرد. بماند که یکم هم می ترسیدم بیاد نصف شبی یه جامونو نیش بزنه از ریخت و قیافه کج و کولمون قشنگ بیافتیم!!! هی وز وز زنبوره نظرمو جلب می کرد تا اینکه دیدم داره میاد پایین. رفت روی صندلی میز مطالعه نشست خسته و داغون. انصافا معلوم بود که خیلی افسردست حیوان خدا. دیگه دلم طاقت نیاورد و سریع رفتم آشپزخونه و از میدون مین (همون سوسک و هزار پا) با رشادت گذشتم و یه شیشه مربا خالی برداشتم و توش بوی خوش نعنا خشک میداد که بیا و ببو! شنگ شنگ شدم!!! سریع رفتم با یه حرکت آتش نشانی فرم زنبور رو گرفتم و بردمش رو ایوون ولش کردم. در آخرین لحظه هم حس کردم برای تشکر می خواد من رو نیش بزنه! رفت پایین لامپ ایوون زیر تاق در کز کرد بیچاره.
میدونم که میمیری ولی نام من به نیکی یاد خواهد شد...!!!
---------------------------
پاورقی: به نظر شما این مطلب تا این اندازه مهم بود که سیستم خود را دوباره روشن کنم؟
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:36  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد (که من نیستم)

  RSS