تبليغاتX
کنار گود نشستی میگی لنگش کن
ترجمه ها و نوشته های یک مترجم تازه کار
 

فردا صبح میریم لنگرود خونه فامیل مادری. این اولین سالیه که نه دومین سالیه که تحویل سال خونه خودمون نیستیم (الان یادم اومد یه سال لویزان خونه خاله بودیم!) خوبه فقط یکم بچه مچه زیاده باید جیب رو شل کنم! به من که دیگه عیدی نمیدن مثلا بزرگ شدم! ولی من اگه پسر وسطیه مامان خانوم هستم میگیرم خوبم میگیرم! خوب به سلامت برم سر و ریش و پس و پیش رو صاف و صوف کنم فردا عروسی داریم از ۲ بعد از ظهر تا الی ماشاله!!!

به سلامت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:8  توسط محسن  | 
 

دو سال پیش در چنین روزی من و حسین رو برادران کلانتری ۱۱ تو خیابون فردوسی شرقی ۳۰ متر مونده به خونه حسین با ۵۰ - ۶۰ تا کپسولی خفت کردن و بردن کلونتری

علت؟ ما رو یکم زیاد زدن منم از کوره در رفتم و داد زدم هوووووووووو مگه شهرام جزایری گرفتین؟ و... به تیتیش قبای سرگرد عبدالهی ( سرهنگ الان) بر خورد و ...

تو بازداشتتگاه که بودیم یکی از سابقه دارا گفت بچه سوسولا الان بابا مامانتون میان میبرنتون! ما هم که از خدامون بود تو اون سرما! ولی کسی نیومد. (یعنی ما که ندیدیم وگرنه کل خانوادمون تو کلانتری بودن!) شب رو همونجا خوابیدیم با چند تا بکس دیگه که بعدا آوردن و کلی از سرما یخ زدیم! صبح که شد آماده بودیم بریم به آغوش گرم خانواده! ولی دستبند به دست بردنمون دادگاه! اونجا منتظر بودیم تعهد بگیرن که بریم خونه. ولی حکم قرار موقت برن زندان! خدایا عجب گرفتاری شدیما! از زندان شهسوار ترنسفر شدیم زندان نشتارود! اونجا مثل گوسفند کچلمون کردن حالا کی؟ چند روز قبل عید! به خیال خودمون غروب آزاد می شدیم! رئیس زندان اومد گفت ایشاله بعد عید آزاد میشین!!!!! دیگه حوصله اتفتقات تو زندان رو ندارم ولی خدایا هزار مرتبه شکرت که فردا با وثیقه آزاد شدیم

بله این بود یکی از خاطرات بی خاصیت من!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 14:30  توسط محسن  | 
 

تصمیم گرفتم خاطرات دوران مدرسه – یعنی از آمادگی تا پیش دانشگاهی – رو بنویسم تا همین ته مونده خاطره هم از یادم نره و بعدها خوندنش واقعا شیرینه. از کودکستان شروع می کنم و همینطوری میرم جلو!

 

روز اول کودکستان فکر نکنم یادم باشه. ولی مربی ما خانوم احمدی بود که با ما نسبت فامیلی هم داشت یه دخترم داشت! هم کلاسیام هم از روز اول محمد سیروسی بود با احمد معتمدی و شهاب معتمدی و سعید شاهنظری و ابراهیم منصورکیایی و مسعود لطفی و نعیم صادقی مهر و حمید امیری و سعید شیدایی یادم نیست بود یا نه! دیگه امید مهرانی هم بود ولی هر وقت هوس می کرد میومد! دیگه کی بود؟ چند تا دخترم بودن که اسم بعضیاشون یادمه! آها یه حسین صیادی بود که به من می گفت جاوید! باهام خیلی دوست بود ولی بعد از کودکستان دیگه ندیدمش تا راهنمایی! وحید محمدی هم چند روز بعد اومد! قشنگ یادمه ما تو صف بودیم وحید با یه شاخه گل! اومد تو صف. اون روزا من و محمد سیروسی و وحید با هم خیلی رفیق بودیم. الان هم که وحید همسایه ماست هنوزم رفیقیم ولی از محمد (اونم همسایه ماست) زیاد خبر ندارم! امید هم که خونشونو خراب کردن دارن آپارتمان می سازن. با احمد و شهاب و سعید شاهنظری و ابراهیم تقریبا رابطه ندارم ( هم محلی) با سعید شیدایی بازم رفاقت دارم. آها حسین کاویانی! نه یادم نیست کودکستان بود یا نه پس میزارمش واسه اول ابتدایی! قوی ترین خاطره من از کودکستان مسابقه نقاشی بود. داداشم بزرگم علی ماشین خیلی قشنگ می کشید منم به هواش خیلی ماشین می کشیدم البته بماند که اصلا استعداد نقاشی ندارم! روز مسابقه خوب یادمه حسین صیادی نقاشیش خیلی خوب بود با داداشش اومد و دم در کلاس داداشش در گوشش یچی گفت که بکشه! من نزدیک 50 60تا نقاشی اجق وجق کشیدم! یکیش یادمه خونه و آسمون و ستاره و از این حرفا بود ( همینم بلد نبودم!) ولی آخر دیگه یه ماشین کشیدم که هنوزم شکلش یادمه! حسین صیادی چراغ مطالعه کشیده بود! چند روز بعد که من اصلا هیچ ذهنیتی درباره مسابقه نداشتم یادمه آقای رحیمی معلم سوم ابتدایی (بعدا میگم) وقتی داشتیم از مدرسه میرفتیم گفت چه نقاشی قشنگی کشیدی آفرین! فرداش بهم لوح تقدیر دادن سر صف هنوزم دارمش! با امضای خوش دست آقای عسگر پور مدیر مدرسه! حسین صیادی خیلی ناراحت بود و داداشش اومده بود مدرسه واسه اعتراض! خوب یادمه خانوم احمدی با تاکیید قوی گفت جاوید ماشین کشید! من یه نوار داستان داشتم فقط یادمه اسمه موشه دالی بود! خانوم احمدی 1روز اومد خونمون نماز بخونه نوار منو دید! ولی نمیدونم آورد مدرسه یا نه! دو به شکم! پیری و هزار مرض دیگه! تو یکی دیگه از روزا منو محمد ته کلاس نشسته بودیم داشتیم با هم با آشغال پاشغالایی که داشتیم سفره هفت سین میچیدیم! یادمه محمد یه پاک کن داشت شکل کتاب! اونو جای قرآن گذاشته بودیم! همیشه هم ما دوتا ته کلاس داشتیم دزدکی تغذیه می خوردیم! آها یچی دیگه یادم اومد! چه خوب! یه روز من تغذیه جا گذاشته بودم بعد خانوم احمدی بیسکوییت باغ وحش حمید امیری رو با من تقسیم کرده بود! الان از این بیسکوئیت باغ وحشیا هست؟ آها یه روز هم  یکی از بچه ها خودشو خیس کرده بود! اسمو که زشته بگم ولی یاد خودم می مونه! خیلی عصبانی بود! خورده بود تو ذوقش! هنوزم دفتر و کتایای کودکستان رو دارم چه دورانی بود! یه بار هم می خواستیم نقاشی بکشیم بعد خانوم احمدی از بچه ها می پرسید با ماژیک یا مداد رنگی! محمد یه بار گفت بیاین با ماژیک بکشیم خانوم معلم خسته نشه! آخه باید مدادای نوک شکسته بچه هارو میتراشید! مداد تراش که نداشت یه تیغ داشت اونم روز اول جلو خودمون درست کرده بود!!! (بد آموزی). آها کلاسمون هم از خود مدرسه جدا بود! اون موقع هنوز مدرسه کلنگی بود! تو یکی از روزا که فکر کنم همون روز سفره هفت سین بود وحید سینه منو گاز گرفت! منم یه جیغ کشیدم دیدم خیلی ستمه زدم زیر گریه! قشنگ یادمه گریم الکی بود. دیگه یادم نیست خانوم احمدی چه بلایی سر وحید آورد! مادر امید هم یه روز اومد ازمون عکس گرفت یکیشو فکر کنم دارم! دیگه چیزی یادم نمیاد که!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:25  توسط محسن  | 
 

همین الان از عروسی مصطفی اومدم! دست دست! همین! مبارکه! به سلامتی! انشاله عروسی خودم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط محسن 


عجبا! هی می خوام تو چشم من نیوفته نمیشه دیگه!

خوب که چی؟ می خوای بگی خیلی غرور داری؟

غرور چیه نکبت حالم ازش بهم می خوره

آدم به دوری دیگه!

اگه آدمه الهی نصیب تو بشه!

خودت احمقی عرضه نداری دیگه

جمعش کن بابا

آره دیدم خوب .... .... میکردی که

بد بخت اگه تو جای من بودی یکی میومد طرفت .... چه ... می خوردی؟

خفه

گمشو بابا

آدم نیستی دیگه

.... نذار توام مثل ... بپیچونما!

چه غلطا

تو هم ... اون ... هستی دیگه

ای برو ....(لهجه شهسواری)

....(لهجه شهسواری)

.........................................................


دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم (یکی همین الان آفلاین داد!!!!!!!!!!)



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط محسن  | 
 
همینطوری داشتم تو این اینترنت زوار در رفته ول می گشتم که یه چی خوندم.چون خیلی با اهمیت نبود لازم نکرده بقیه بخونن (بماند که کسی اینور بازار نمیاد!!!) فقط میخوام پیش بینی کنم! احتمالا بعد از دو روز که چند تا آدم مسخره که از ایران میرن کشور خودشون تو روزنومه ها یه چیزایی نوشته میشه.
 
مثلا یکی از روزنومه های کثیف الانتشار مینویسه که :
 
گفت : اون چند نفر گفتن ایران امن ترین کشور دنیاست.
گفتم : پس چرا تو این سیو خورده ای سال فیلم ضد ... میساختن؟
گفت : چه عرض کنم!
گفتم : یارو داشت میرفت پاش گیر میکنه به یه سنگ واسه اینکه ضایع نشه تا خونه سینه خیز میره! ( ربطشو دیگه من نمیدونم)
 
یا یکی از روزنومه های توفیق! شده قرار بود بنویسه که!:
 
بالاخره ما از انزوا در آمدیم و چیز های ما به دنیای چیز شناسانده شدند! بعد ۶  ۷  خط مینویسه که ما که ماییم اون بی اصل و نسباش به عقده هامون می خندن!
 
یه روزنومه ی کاغذ به نرخ روز بخر مینویسه که :
 
ن... اس... سیا.... ندارد و به این دلیل حضور این افراد نشان از تایید این تئوری است! ۳ روز بعد هرچی که نوشته رو تکذیب می کنه و فاج... غز... رو تحلیل می کنه! ( خودم خودمو فیلتر میکنم!)
 
و در نهایت ارگا... رس.... دو.... مینویسه که : 
 
خبر مذخرف دیگر اینکه شنیده شده است که این افراد از پول بیت المال ایالات متحده و رانت وزیر ارشاد این کشور سالانه مبلغ کلانی حقوق می گیرند!
 
و در نهایت ناسیونال کانفیدنت! خودمون مینویسه که
 
دبیر کل حزب ناسیونال کانفیدنت گفت که اگر این افراد به پای من هم بیافتند از انتخ... کناره گیری نمیکنم!
 
به نظر شما کدوم یک از این اخبار منتشر نخواهد شد؟
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 21:15  توسط محسن  | 
 
امروز چند برگ روزنومه خوندم. یکم تو سایت های خبری ول گشتم و از این حرفا. این ارباب جراید هم دیگه خودشونو مسخره ی ملت کردن! یا دارن پاچه ی همدیگرو می گیرن یا دارن به نامزد مطبوع خود! (اهم اهم) بد و بیراه میگن! البته واسه من که خیلی خوبه! اونا تو سر و کله ی هم می زنن من کنار گود میشینم میگم لنگش کن! یک حالی میده! یه طرف دارن خئدشونو پاره می کنن که مردم شریف کجا و کجا استقبال بی نظیری از آقای جناب کردن! یه طرف به همون آقای جناب فحش میدن و انگار نه انگار که از اقای جناب استقبال بی نظیر شده! این طرفیه میگه وکلای مردم از زیر بار مسولیت فلنگو بستن یکی دیگه که این ورا نیست میگه ایول بکس خوب زدین تو پوز لایحه! حالا اینو بیخیال تو این ارباب جراید همه چی هست جز خبر! یادم میاد یه کتابی خونده بودم به اسم اخبار ناصری و از این حرفا که یارو کاتبه توش نوشته بود به حول و قوه ی الهی جنگ رو باختیم زدن پدرمونو در آوردن! کار این آقایون ارباب جراید هم شده همین. اگه با هم بریزیمشون تو غذا ساز یچی میشه مثل همین اخبار ناصری! عزیز من بشین کنار گود که کار اینا نه سر داره نه ته که ما بریم سرو تهش!
 
نکته انحرافی: ارباب جراید مشغول باشید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:59  توسط محسن  | 
 
اساتید محترم کلی پیک نوروزی دادن. استاد قانون اساسی امروز به زور می خواست بگه وضعیت مملکت عالیه!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:57  توسط محسن  | 
 

  • امروز گند زدم! استاد از همه پرسید به من که رسید گفتم بلد نیستم. بلد هم نبودم. من نمی دونم چطور میشه این درس رو یاد گرفت! خوب اگه قراره اینطوری دامنه لغت ببرم بالا جلوم یه دیکشنری ۱۸۰۰ صفحه ای میزارم میشینم می خونم و هیچی هم یاد نمی گیرم دیگه. البته جز دو سه نفر که معلوم بود خودشونو پاره کردن تا دو کلمه دست پا شکسته جواب بدن بقیه خرابیدن. ولی ستم شد داشتم می رفتم استاد گفت محسن از تو انتظار نداشتم! روم نشد بگم من اینطوری هیچی یاد نمی گیرم.
  • آخ پسر کفش و لباس عجب گرونی شده ۲تا پیرهن و شلوار خریدم ۱۰۰ تومن. دیدم زیاد گرونه بیخیاله کتونی شدم روم هم نشد از کارت آقا جان پول بکشم. کتونی واسه فردا
  • دارم از خستگی مرحوم میشم
  • دلاوران کشتی هم که گند زدن
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:28  توسط محسن  | 
 

به قول یارو گفتنی ما رو اوسکول کردن! من یکی که آخر نفهمیدم کجای این دنیا هستم. هرکی داره یه چی در گوشمون میخونه. حرف خودمونم که قبول نداریم. واسه کل دنیا مرام میریزیم به کل دنیا شک داریم. طرف اسطوره ی منه! همه قبولش داریم من همه رو قبول ندارم! جدیدا هم که مد شده هرکی که میاد وسط باید یادگاری بذاره بعد شوت بشه. اگه قراره بیای یادگاری بذاری نخوای شاخو بکشی اصلا نیا که شوت که هیچ میبندنت به لوله توپ! آخه مگه من بیکارم برم وسط. میشینم کنار گود میگم لنگش کن. اصلا چرا بگم لنگش کن دنبال دردسر می گردما. کنار گود میشینم میگم به به. اگه گفتن واسه کی میگی به به؟ میگم واسه اون. وقتی گفتن کدوم؟ بازم میگم اون! طرف میگه ما رو اوسکول! کردی؟ میگم نه والا اون دیگه. بابا باور کن نون رو به نرخ روز نخوردم. فقط از فی بازار با خبر بودم همین! درسته گفتم اوسکولم! ولی مخم که تاب برنداشته. عزیز من وقتی اونور چپکی نگات می کنن خوب بیا اینور دیگه. اومدم چرا دیگه داد میزنی. بابا من مرام دارم. مسلک دارم. ایده آل دارم چرا بیام اینور راه من انوره. عجب گرفتاری شدما میگم بیا اینور تازه زیرگذر و کمربندی زدن. دها! مگه وسیله نقلیه بیش از ۵تن هستم که از کمربندی برم. پسر داری میای وسط شاخو نمی کشیا نگا کن خودت مشکل داریا. بابا وسط کجاست از پیاده رو دارم میرم. تو غلط کردی از پیاده رو میری اونجا هم دو سه سالیه که وسط شده. اصلا تو چی میگی؟ رو ارث بابات که پا نذاشتم. آره بچه سوسول ارث بابام نیست ولی یادگار اسطورمه. همون که همه قبولش دارن ولی هیچکس هیچکیو قبول نداره. آها داداش زود تر می گفتی دیگه چشم الان میرم خونه نشین میشم. دیگه دیر شده بچه قرتی. شماره دو بیا ببرش اونجا که عرب نی انداخت یا یچی تو همین مایه ها!

دبلیو دبلیو دبلیو دات گوگل دات کام

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:48  توسط محسن  | 
درباره
یک مترجم خوب باید شاعر خوبی باشد (که من نیستم)

  RSS