فردا صبح میریم لنگرود خونه فامیل مادری. این اولین سالیه که نه دومین سالیه که تحویل سال خونه خودمون نیستیم (الان یادم اومد یه سال لویزان خونه خاله بودیم!) خوبه فقط یکم بچه مچه زیاده باید جیب رو شل کنم! به من که دیگه عیدی نمیدن مثلا بزرگ شدم! ولی من اگه پسر وسطیه مامان خانوم هستم میگیرم خوبم میگیرم! خوب به سلامت برم سر و ریش و پس و پیش رو صاف و صوف کنم فردا عروسی داریم از ۲ بعد از ظهر تا الی ماشاله!!!
به سلامت
دو سال پیش در چنین روزی من و حسین رو برادران کلانتری ۱۱ تو خیابون فردوسی شرقی ۳۰ متر مونده به خونه حسین با ۵۰ - ۶۰ تا کپسولی خفت کردن و بردن کلونتری
علت؟ ما رو یکم زیاد زدن منم از کوره در رفتم و داد زدم هوووووووووو مگه شهرام جزایری گرفتین؟
و... به تیتیش قبای سرگرد عبدالهی ( سرهنگ الان) بر خورد و ...
تو بازداشتتگاه که بودیم یکی از سابقه دارا گفت بچه سوسولا الان بابا مامانتون میان میبرنتون! ما هم که از خدامون بود تو اون سرما! ولی کسی نیومد. (یعنی ما که ندیدیم وگرنه کل خانوادمون تو کلانتری بودن!) شب رو همونجا خوابیدیم با چند تا بکس دیگه که بعدا آوردن و کلی از سرما یخ زدیم! صبح که شد آماده بودیم بریم به آغوش گرم خانواده! ولی دستبند به دست بردنمون دادگاه! اونجا منتظر بودیم تعهد بگیرن که بریم خونه. ولی حکم قرار موقت برن زندان! خدایا عجب گرفتاری شدیما! از زندان شهسوار ترنسفر شدیم زندان نشتارود! اونجا مثل گوسفند کچلمون کردن حالا کی؟ چند روز قبل عید! به خیال خودمون غروب آزاد می شدیم! رئیس زندان اومد گفت ایشاله بعد عید آزاد میشین!!!!! دیگه حوصله اتفتقات تو زندان رو ندارم ولی خدایا هزار مرتبه شکرت که فردا با وثیقه آزاد شدیم![]()
بله این بود یکی از خاطرات بی خاصیت من!
تصمیم گرفتم خاطرات دوران مدرسه – یعنی از آمادگی تا پیش دانشگاهی – رو بنویسم تا همین ته مونده خاطره هم از یادم نره و بعدها خوندنش واقعا شیرینه. از کودکستان شروع می کنم و همینطوری میرم جلو!
روز اول کودکستان فکر نکنم یادم باشه. ولی مربی ما خانوم احمدی بود که با ما نسبت فامیلی هم داشت یه دخترم داشت! هم کلاسیام هم از روز اول محمد سیروسی بود با احمد معتمدی و شهاب معتمدی و سعید شاهنظری و ابراهیم منصورکیایی و مسعود لطفی و نعیم صادقی مهر و حمید امیری و سعید شیدایی یادم نیست بود یا نه! دیگه امید مهرانی هم بود ولی هر وقت هوس می کرد میومد! دیگه کی بود؟ چند تا دخترم بودن که اسم بعضیاشون یادمه! آها یه حسین صیادی بود که به من می گفت جاوید! باهام خیلی دوست بود ولی بعد از کودکستان دیگه ندیدمش تا راهنمایی! وحید محمدی هم چند روز بعد اومد! قشنگ یادمه ما تو صف بودیم وحید با یه شاخه گل! اومد تو صف. اون روزا من و محمد سیروسی و وحید با هم خیلی رفیق بودیم. الان هم که وحید همسایه ماست هنوزم رفیقیم ولی از محمد (اونم همسایه ماست) زیاد خبر ندارم! امید هم که خونشونو خراب کردن دارن آپارتمان می سازن. با احمد و شهاب و سعید شاهنظری و ابراهیم تقریبا رابطه ندارم ( هم محلی) با سعید شیدایی بازم رفاقت دارم. آها حسین کاویانی! نه یادم نیست کودکستان بود یا نه پس میزارمش واسه اول ابتدایی! قوی ترین خاطره من از کودکستان مسابقه نقاشی بود. داداشم بزرگم علی ماشین خیلی قشنگ می کشید منم به هواش خیلی ماشین می کشیدم البته بماند که اصلا استعداد نقاشی ندارم! روز مسابقه خوب یادمه حسین صیادی نقاشیش خیلی خوب بود با داداشش اومد و دم در کلاس داداشش در گوشش یچی گفت که بکشه! من نزدیک 50 60تا نقاشی اجق وجق کشیدم! یکیش یادمه خونه و آسمون و ستاره و از این حرفا بود ( همینم بلد نبودم!) ولی آخر دیگه یه ماشین کشیدم که هنوزم شکلش یادمه! حسین صیادی چراغ مطالعه کشیده بود! چند روز بعد که من اصلا هیچ ذهنیتی درباره مسابقه نداشتم یادمه آقای رحیمی معلم سوم ابتدایی (بعدا میگم) وقتی داشتیم از مدرسه میرفتیم گفت چه نقاشی قشنگی کشیدی آفرین! فرداش بهم لوح تقدیر دادن سر صف هنوزم دارمش! با امضای خوش دست آقای عسگر پور مدیر مدرسه! حسین صیادی خیلی ناراحت بود و داداشش اومده بود مدرسه واسه اعتراض! خوب یادمه خانوم احمدی با تاکیید قوی گفت جاوید ماشین کشید! من یه نوار داستان داشتم فقط یادمه اسمه موشه دالی بود! خانوم احمدی 1روز اومد خونمون نماز بخونه نوار منو دید! ولی نمیدونم آورد مدرسه یا نه! دو به شکم! پیری و هزار مرض دیگه! تو یکی دیگه از روزا منو محمد ته کلاس نشسته بودیم داشتیم با هم با آشغال پاشغالایی که داشتیم سفره هفت سین میچیدیم! یادمه محمد یه پاک کن داشت شکل کتاب! اونو جای قرآن گذاشته بودیم! همیشه هم ما دوتا ته کلاس داشتیم دزدکی تغذیه می خوردیم! آها یچی دیگه یادم اومد! چه خوب! یه روز من تغذیه جا گذاشته بودم بعد خانوم احمدی بیسکوییت باغ وحش حمید امیری رو با من تقسیم کرده بود! الان از این بیسکوئیت باغ وحشیا هست؟ آها یه روز هم یکی از بچه ها خودشو خیس کرده بود! اسمو که زشته بگم ولی یاد خودم می مونه! خیلی عصبانی بود! خورده بود تو ذوقش! هنوزم دفتر و کتایای کودکستان رو دارم چه دورانی بود! یه بار هم می خواستیم نقاشی بکشیم بعد خانوم احمدی از بچه ها می پرسید با ماژیک یا مداد رنگی! محمد یه بار گفت بیاین با ماژیک بکشیم خانوم معلم خسته نشه! آخه باید مدادای نوک شکسته بچه هارو میتراشید! مداد تراش که نداشت یه تیغ داشت اونم روز اول جلو خودمون درست کرده بود!!! (بد آموزی). آها کلاسمون هم از خود مدرسه جدا بود! اون موقع هنوز مدرسه کلنگی بود! تو یکی از روزا که فکر کنم همون روز سفره هفت سین بود وحید سینه منو گاز گرفت! منم یه جیغ کشیدم دیدم خیلی ستمه زدم زیر گریه! قشنگ یادمه گریم الکی بود. دیگه یادم نیست خانوم احمدی چه بلایی سر وحید آورد! مادر امید هم یه روز اومد ازمون عکس گرفت یکیشو فکر کنم دارم! دیگه چیزی یادم نمیاد که!
همین الان از عروسی مصطفی اومدم! دست دست! همین! مبارکه! به سلامتی! انشاله عروسی خودم!![]()
عجبا! هی می خوام تو چشم من نیوفته نمیشه دیگه!
خوب که چی؟ می خوای بگی خیلی غرور داری؟
غرور چیه نکبت حالم ازش بهم می خوره
آدم به دوری دیگه!
اگه آدمه الهی نصیب تو بشه!
خودت احمقی عرضه نداری دیگه
جمعش کن بابا
آره دیدم خوب .... .... میکردی که
بد بخت اگه تو جای من بودی یکی میومد طرفت .... چه ... می خوردی؟
خفه
گمشو بابا
آدم نیستی دیگه
.... نذار توام مثل ... بپیچونما!
چه غلطا
تو هم ... اون ... هستی دیگه
ای برو ....(لهجه شهسواری)
....(لهجه شهسواری).........................................................
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم (یکی همین الان آفلاین داد!!!!!!!!!!)
به قول یارو گفتنی ما رو اوسکول کردن! من یکی که آخر نفهمیدم کجای این دنیا هستم. هرکی داره یه چی در گوشمون میخونه. حرف خودمونم که قبول نداریم. واسه کل دنیا مرام میریزیم به کل دنیا شک داریم. طرف اسطوره ی منه! همه قبولش داریم من همه رو قبول ندارم! جدیدا هم که مد شده هرکی که میاد وسط باید یادگاری بذاره بعد شوت بشه. اگه قراره بیای یادگاری بذاری نخوای شاخو بکشی اصلا نیا که شوت که هیچ میبندنت به لوله توپ! آخه مگه من بیکارم برم وسط. میشینم کنار گود میگم لنگش کن. اصلا چرا بگم لنگش کن دنبال دردسر می گردما. کنار گود میشینم میگم به به. اگه گفتن واسه کی میگی به به؟ میگم واسه اون. وقتی گفتن کدوم؟ بازم میگم اون! طرف میگه ما رو اوسکول! کردی؟ میگم نه والا اون دیگه. بابا باور کن نون رو به نرخ روز نخوردم. فقط از فی بازار با خبر بودم همین! درسته گفتم اوسکولم! ولی مخم که تاب برنداشته. عزیز من وقتی اونور چپکی نگات می کنن خوب بیا اینور دیگه. اومدم چرا دیگه داد میزنی. بابا من مرام دارم. مسلک دارم. ایده آل دارم چرا بیام اینور راه من انوره. عجب گرفتاری شدما میگم بیا اینور تازه زیرگذر و کمربندی زدن. دها! مگه وسیله نقلیه بیش از ۵تن هستم که از کمربندی برم. پسر داری میای وسط شاخو نمی کشیا نگا کن خودت مشکل داریا. بابا وسط کجاست از پیاده رو دارم میرم. تو غلط کردی از پیاده رو میری اونجا هم دو سه سالیه که وسط شده. اصلا تو چی میگی؟ رو ارث بابات که پا نذاشتم. آره بچه سوسول ارث بابام نیست ولی یادگار اسطورمه. همون که همه قبولش دارن ولی هیچکس هیچکیو قبول نداره. آها داداش زود تر می گفتی دیگه چشم الان میرم خونه نشین میشم. دیگه دیر شده بچه قرتی. شماره دو بیا ببرش اونجا که عرب نی انداخت یا یچی تو همین مایه ها!
دبلیو دبلیو دبلیو دات گوگل دات کام